**مشاهیر باستان**
زندگی نامه مشاهیر و نامداران

 
تاريخ : پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

در 634 تاج شاهي به يزدگرد سوم تفويض شد، که از سلالۀ ساسان، و فرزند يك كنيز بود. در 632، محمد [صلي الله عليه و آله] پس از تأسيس يك كشور جديد عرب، درگذشت عمر، خليفۀ دوم، در 634، نامه‌اي از مثني [ابن حارثه]، سردار خود در سوريه، ‌دريافت كرد كه در آن نوشته شده بود ايران دچار هرج و مرج و آمادۀ تسخير است. عمر بهترين فرمانده عرب را، كه خالد [بن وليد] نام داشت، به اين مأموريت گمارد. خالد با لشكري از عربان بدوي، كه معتاد به زد و خورد و تشنۀ به دست آوردن غنايم بودند، در امتداد ساحل جنوبي خليج فارس به راه افتاد و اين پيام را به هرمز، فرماندار استان مرزي [مرزدار] ايران، فرستاد: «اسلام آور تا در امان باشي، يا جزيه بپرداز … اكنون مردمي به سوي تو مي‌آيند كه مرگ را دوست مي‌دارند، همان گونه كه تو زندگي را دوست مي‌داري.» هرمز او را به رزم تن به تن طلبيد؛ خالد دعوت او را پذيرفت و او را كشت. مسلمانان با غلبه بر تمام موانع به فرات رسيدند؛ عمر، براي نجات يك ارتش عرب در جاي ديگر، خالد را فرا خواند؛ مثني به جاي او فرماندهي را عهده‌دار شد و با نيروي تقويتي خود را از روي يك پل قايقي [جسر] از رود فرات گذشت. يزدگرد، كه در آن هنگام جواني بيست و دو ساله بود، فرماندهي عالي را به رستم [فرخزاد] استاندار خراسان واگذار كرد و به او فرمان داد كه نيروي عظيمي براي نجات كشور فراهم كند. ايرانيان در جنگ جسر با اعراب مصاف دادند، آنان را شكست دادند و بيپروا تعقيبشان كردند؛ مثني صفوف در هم ريختۀ ارتش خود را از نو بياراست و در جنگ بويب نيروهاي بينظم ايران را تقريباً تا آخرين نفر منهدم ساخت (634). تلفات مسلمين سنگين بود؛ مثني از زخمهايي كه برداشته بود درگذشت؛ اما خليفه به جاي او سرداري لايقتر به نام سعد [وقاص] را، همراه با يك ارتش سي هزار نفري، فرستاد. يزدگرد با مسلح ساختن 120.000 تن ايراني با اين عمل مقابله كرد. رستم آنها را از فرات به سوي قادسيه گذراند؛ در آنجا، طي چهار روز خونين، يكي از قطعيترين نبردهاي تاريخ آسيا انجام گرفت. در چهارمين روز، طوفان شن به سوي ارتش ايران وزيدن گرفت؛ اعراب از فرصت استفاده كردند و بر دشمنان خويش، كه به سبب طوفان بينايي خود را از دست داده بودند، پيروز شدند. رستم كشته شد، و ارتشش پراكنده گشت (636). سعد، كه حال مقاومتي در برابر خود نمي‌ديد، نيروهاي خود را به سوي رود دجله پيش راند، از آن گذشت، و وارد تيسفون شد.اعراب ساده و خشن، با شگفتي، بر كاخ شاهانه، قوس عظيم سردر، تالار مرمر، فرشهاي شگرف، و تخت گوهرنشان آن خيره شدند. ده روز تمام با مشقت تلاش مي‌كردند غنايم را بار كنند و ببرند. شايد به دليل چنين ضعفها و مشكلاتي بود كه عمر به سعد دستور داد كه پيشتر نرود؛ او گفت: «عراق كافي است.» سعد از اين دستور تبعيت نمود و سه سال بعد را صرف تثبيت فرمانروايي اعراب بر بين‌النهرين كرد. در اين ضمن،‌ يزدگرد در استانهاي شمالي خود ارتش ديگري مركب از 150.000 سرباز فراهم كرد؛ عمر يك ارتش 30.000 نفري براي مقابله با او فرستاد؛ در نهاوند، اعراب به واسطۀ برتري حيله‌هاي جنگي خود به پيروزي بزرگي نايل شدند كه «فتح الفتوح» ناميده شد؛ 100.000 سرباز ايراني در دره‌هاي باريك به تنگنا افتادند و كشته شدند (641). بزودي تمام ايران به دست اعراب افتاد. يزدگرد به بلخ گريخت، از چين كمك خواست، اما تقاضايش پذيرفته نشد؛ از تركان ياري جست و نيروي كوچكي از آنان گرفت، اما همينكه عازم نبرد جديد خود شد، به دست آسیابانی  به خاطر جواهراتش كشته شد  (652). بدين گونه، سلسلۀ ساسانيان منقرض شد.
نامه عمربن الخطاب به یزدگرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس
( اصل این نامه در موزه لندن نگهداری میگردد )
از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین
به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس
یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد میکنم. شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان میآوریم ، او که خدای حقیقی است. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب میباشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید. اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه میباشد.
الله البر
(محل امضای عمر)
خلیفه المسلمین
عمربن الخطاب
پاسخ یزدگرد سوم به نامه عمربن الخطاب
از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه خیلی از کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و خیلی دیگر از نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی.
به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی
به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای میخواهی ما را بسوی خداوندت الله البر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش مینماییم!شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!مردک! تو به من پیشنهاد میکنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت مینمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است. زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ” پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک “ را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی میکردید ، سوسمار میخوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن میزنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز میکنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم میکنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب میشوید؟تو به من میگویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده مینماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر میسازد تا نود حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک میکند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر میسازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید! اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک میکینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین میگسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار میدهید!شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟آیا این الله است که به شما فرمان میدهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما میخواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه میخواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند میباشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا میخواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی اهورا از ارتش های الله پرست شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما میباید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر که او را الله صدا کنند و او را به عربی عبادت نمایند ، زیرا که الله شما تنها عربی میفهمد! پیشنهاد مینمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی میکردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمینهای حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این ”جانوران قسی القلب “ را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله البر مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.من از تو درخواست میکنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ” خیلی مهیب “ و رفتارت ” بسیار وحشیانه “ می باشد.
(محل امضای یزدگرد سوم )
شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی
 

 



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

پوران دختر خسرو پرویز بود که بعد از شهربراز به سلطنت رسید . گویند پیامبر اسلام چون دریافت که پوران به پادشاهی ایران رسیده و میان بزرگان اختلاف و فتنه افتاده ، فرمودند : مردمی که تدبیر کارشان را زنی کند رستگار نشوند . مدت حکومت پوران بین یک سال و چهار ماه تا یک سال و نیم بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

شهربراز سردار معروف خسرو پرویز بود که علیه اردشیر سوم بشورید و او را بکشت و بر تخت سلطنت نشست . وی در دوران کوتاه سلطنت خود دست به بذل و بخشش زد به گونه ای که به قول فردوسی ظرف 2 هفته تمامی خزانه خالی شد . اندکی نگذشت که بزرگان به مخالفت با او برخاسته و روزی که شهربراز با سپاهیانش از شکار بازمیگشت بر او تاخته و او را کشتند ، سپاهیان نیز به جان هم افتاده کشتاری درگرفت .  ابن برخی در خبری دیگر می گوید که چون شهربراز به قدرت رسید خواست تا با پوران دختر خسرو پرویز وصلت کند ، پوران نیز برای فریب او را بپذیرفت و سپس او را بکشت و پادشاهی را به دست گرفت ، مدت حکومت شهربراز 40 روز در سال 629 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

اردشیر پسر شیرویه بود که در زمان رسیدن به شاهی 7 ساله و نابالغ بود ، و به همین دلیل شخصی به نام مه آذر گشنسب – که خوانسالار خسرو پرویز بود – نایب السلطنه شد و زمام امور را به دست گرفت . اما شهربراز – سردار معروف خسرو پرویز – از نشاندن اردشیر سوم بر حکومت ناراضی گشت و اندیشه شاهی در سر پروراند . پس با سپاهیانش تیسفون را محاصره کرد و پس از تسخیر آنجا اردشیر سوم را بکشت . مدت حکومت اردشیر سوم یک سال تا یک سال و نیم  در سال 629 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

شیرویه پسر بزرگ خسرو پرویز و مادرش مریم دختر موریس قیصر روم بود  . وی پس از سالها زندانی بودن در کاخ ، توسط سردران شورشی خسرو پرویز ، از زندان بیرون آمد  و بر تخت سلطنت نشست . شیرویه پس از کشتن پدرش برادرانش را نیز بکشت تا مدعی سلطنت نداشته باشد ، تعداد آنها 15 تا 18 نفر بود . گویند شیرویه پس از مرگ پدرش از شیرین همسر محبوب خسرو پرویز خواست تا به همسری وی درآید ، اما شیرین نتوانست چنین درخواستی را بپذیرد و با خوردن مقداری زهر  به زندگی خود پایان داد . شیرویه پس از کشتن پدر و برادرانش دچار غم و اندوه فراوان و عذاب وجدان شد و از برای آن دچار بیماریهای شدید و فراوان شد و دچار بی خوابیهای ممتد گشت و سرانجام دراثر همین بیماریها جان بداد . مدت عمر شیرویه 22 سال و مدت سلطنت او 5 تا 8 ماه دانسته اند که در سال 628 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

خسروپرويز (پيروز) به بالاترين قدرتي رسيد که ايران پس از خشيارشا به خود ديده بود، و [بر اثر غرور حاصل از همان قدرت] زمينۀ سقوط امپراطوري خود را فراهم ساخت. وقتي فوكاس، ماوريكيوس را كشت و به جاي او نشست، پرويز به آن غاصب اعلان جنگ داد (603) تا انتقام دوست خود را از او بگيرد؛ ماحصل‌ آنكه دشمني ديرين بين دو امپراطوري از نو آغاز شد. چون بيزانس در نتيجۀ آشوب و انشقاق ضعيف شده بود، ارتشهاي ايران توانستند دارا، آمد، ادسا، هيراپوليس، حلب، آپاميا، و دمشق را تصرف كنند. (605-613). پرويز، كه از كاميابي سرمست شده بود،‌ عليه مسيحيان اعلام جهاد كرد؛ 26000 يهودي به ارتش او پيوستند. در سال 614، نيروهاي مشترك او اورشليم را غارت كردند و 90,000 مسيحي را كشتند. بسياري از كليساهاي مسيحي، از جمله «كليساي قيامت»، بكلي سوخت؛ و صليب واقعي، محبوبترين يادگار مسيحيان، به ايران برده شد. پرويز به هراكليوس، امپراطور جديد روم، نامه‌اي نوشت و سؤالي در خداشناسي مطرح كرد: «از خسرو، بزرگترين خدايان و ارباب تمام زمين، به هراكليوس، بندۀ بيمقدار و بي‌شعور خود: تو مي‌گويي كه به خداي خويش اعتماد داري، پس چرا وي اورشليم را از دست من نجات نداد؟» در 616، يك ارتش ايراني اسكندريه را تسخير كرد، و تا سال 619 تمام مصر، كه پس از داريوش دوم از ملكيت ايران خارج شده بود، به شاه شاهان تعلق يافت. در همين ضمن، يك ارتش ايراني ديگر بر آسياي صغير تاخت و خالكدون را تصرف كرد (617)؛ ايرانيان آن شهر را، كه فقط به وسيلۀ تنگۀ بوسفور از قسطنطنيه جدا شده بود، به مدت ده سال در دست داشتند. در آن ده سال خسرو پرويز كليساها را ويران كرد؛ ثروت و آثار هنري آنها را به ايران برد؛ و، با وضع مالياتهاي سنگين، آسياي باختري را چنان از توش و توان انداخت كه در برابر حملۀ اعراب، كه يك نسل بعد صورت گرفت، پايداري نتوانست.خسرو ادارۀ جنگ را به سرداران خود سپرد، به كاخ تجملي خود در دستگرد (در حدود نودو شش كيلومتري شمال تيسفون) رفت، و خود را وقف هنر و عشق كرد. معماران، مجسمه سازان، و نقاشان را گردآورد تا پايتخت جديدش را بس زيباتر از پايتخت قديم سازند، و چهره‌هايي از شيرين، محبوبترين زن از سه هزار زن او، بر سنگ بتراشند. ايرانيان شكوه داشتند از اينكه شيرين مسيحي است، و حتي برخي ادعا مي‌كرند كه شاه را نيز به مسيحيت گروانده است؛ به هر حال، در بحبوحۀ جنگ مقدس خود، خسرو به او اجازه داد تا كليساها و صومعه‌هاي بسيار بسازد. اما ايران، كه با غنايم جنگي و بردگان بيشمار ثروتمند شده بود، اشتغال شاه را به خوشگذراني و هنر، و حتي تساهل ديني او را، مي‌توانست ببخشد. ايرانيان پيروزيهاي او را به منزلۀ غلبۀ نهايي ايران بر يونان سرانجام پاسخ اسكندر داده شد، و انتقام ماراتون، سالاميس، پلاتايا، و آربلا گرفته شده بود.از امپراطوري بيزانس چيزي جز چند بندر آسيايي، چند قطعه از خاك ايتاليا، شمال افريقا، يونان، و يك نيروي دريايي شكست نخورده، و يك پايتخت محاصره شدۀ دچار وحشت و يأس نمانده بود. هراكليوس ده سال وقت صرف كرد تا از ويرانه‌هاي سرزمين خود كشور جديدي بسازد و ارتش نويني بيارايد؛ آنگاه به جاي عبور از تنگۀ خالكدون، كه مستلزم مخارج و تلفات زياد بود، ناوگان خود را وارد درياي سياه كرد، از ارمنستان گذشت، و از پشت سر به ايران حمله برد. همان گونه كه خسرو اورشليم را ويران ساخته بود، هراكليوس كلوروميا، زادگاه زردشت، را خراب كرد و آتش مقدس جاودان آن را خاموش ساخت (624). خسرو ارتشهاي خود را يكي پس از ديگري به مقابله با او فرستاد؛ همۀ آنها مغلوب شدند، و همچنانكه يونانيان پيش مي‌رفتند، خسرو به تيسفون گريخت، سردارانش، كه از اهانتهاي وي آزرده خاطر شده بودند، در خلع او با اشراف همدست شدند. وي را زنداني ساختند و فقط نان و آب به او دادند؛ هجده پسرش را جلو چشم خود او كشتند؛ سرانجام يكي ديگر از فرزندانش به نام شيرويه او را كشت (628).

 



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

هرمزد چهارم پسر انوشیروان بود که پس از درگذشت او در سال 579 میلادی جانشین وی گشت ، مادر هرمزد سین جیو ، خاقان ترک بود به همین دلیل هرمزد را ترکزاد می خوانند . هرمزد سعی کرد تا از ستم بزرگان بر تهیدستان بکاهد و در این راستا 3 تن از بزرگانی را که در زمان پدرش احترام بسیار داشتند بکشت . و اموال بسیاری از بزرگان را گرفت و در بین تهیدستان تقسیم کرد . به همین دلیل بزرگان به مخالفت با وی برخاستند  و در طغیانی که توسط بهرام چوبینه رخ داد و جنگی که درگرفت هرمزد شکست خورد و اسیر شد و به دست بهرام چوبینه کور و از سلطنت خلع شد . و سرانجام به دست گستهم و بندویه به قتل رسید . مدت حکومت هرمزد چهارم 11 سال از 479 تا 590 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

 خسرو اول (531-579) رايونانيان خوسروئس و اعراب کسري مي‌ناميدند، و ايرانيان لقب انوشيروان (دارندۀ روان جاويد) را به نامش اضافه كرده بودند. وقتي كه برادران مهترش او را «عادل» مي‌خواندند؛ و شايد اگر عدل را از رحم جدا كنيم، او شايستۀ اين لقب بود. پروكوپيوس او را چنين وصف مي‌كند: «استاد بزرگ در تظاهر به پرهيزكاري» و عهد شكني؛ اما پروكوپيوس از زمرۀ دشمنان بود. طبري، مورخ ايراني، «تيزهوشي، فرهنگ، خردمندي، رشادت، و تدبير» او را ستوده و يك خطابۀ افتتاحيه در دهان او گذاشته است كه اگر راست نباشد، خوب جعل شده است. وي حكومت را كاملا تجديد سازمان داد؛ در انتخاب دستيارانش فقط شايستگي را ملاك قرار داد و توجهي به رتبه و مقام نكرد؛ و بزرگمهر، مربي پسرش، را به وزارت برگزيد كه وزيري ارجمند از كار درآمد. وي سپاه بنيچه‌اي ملوك‌الطوايفي را با يك ارتش دايمي با انضباط و شايسته جايگزين كرد. نظم مالياتي عادلانه‌تري ايجاد كرد، و قوانين ايران را مدون ساخت. براي اصلاح آب شهرها و آبياري مزارع سدها و ترعه‌ها ساخت؛ زمينهاي باير را با دادن گاو، وسايل كشاورزي، و بذر به دهقانان حاصلخيز كرد؛ تجارت را با ساخت، تعمير، و نگاهداري پلها و راهها رونق بخشيد؛ و آنچه در توان داشت با شور و غيرت وقف خدمت به مردم و كشور كرد. ازدواج را، به اين عنوان كه ايران براي حفظ مرز و بوم خود به جمعيت بيشتري احتياج دارد، تشويق ـ اجباري ـ كرد. مردان مجرد را، با تأمين جهيز زنان و امكانات تربيت فرزندان از بودجۀ دولتي، به كودكان بينوا را به خرج دولت نگاهداري و تربيت كرد. وي بدعت را با مرگ سزا مي‌داد، اما مسيحيت را، حتي در حرم خود، تحمل مي‌كرد. فيلسوفان، پزشكان، و دانشمندان را از هندوستان و يونان در دربار خود گردآورده بود و از مباحثه با آنان دربارۀ مسائل زندگي، حكومت، و مرگ لذت مي‌برد. يك بار در طي مباحثه اين سؤال پيش كشيده شد: «بزرگترين بدبختي چيست؟» يك فيلسوف يوناني پاسخ داد: «پيري توأم با فقر و بلاهت»؛ يك هندو جواب داد:‌ «روحي آشفته در جسمي بيمار»؛ وزير خسرو با بيان اين جمله تحسين همگان را به خود جلب كرد: «به گمان من بزرگترين بدبختي براي انسان اين است كه پايان زندگي خويش را نزديك ببيند، بي آنكه به فضيلت عمل كرده باشد.» خسرو ادبيات، علوم، و دانش پژوهي را با گشاده دستي حمايت مي‌كرد، و مخارج ترجمه‌ها و تاريخنگاريهاي بسيار را تأمين كرد؛ در زمان سلطنت او دانشگاه جنديشاپور به اوج اعتلا رسيد. وي امنيت خارجيان را چنان حفظ مي‌كرد كه دربارش همواره پر از بيگانگان متشخص بود.چون بر تخت شاهي نشست، ميل خود را براي آشتي با روم اعلام كرد. يوستينيانوس، كه نقشه‌هايي براي افريقا و ايتاليا داشت، موافقت كرد؛ و در سال 532، آن دو «برادر» يك قرارداد «صلح ابدي» امضا كردند. چون افريقا و ايتاليا سقوط كرد، خسرو بر سبيل مزاح، به اين عنوان كه اگر ايران با او صلح نكرده بود او نمي‌توانست پيروز شود، سهمي از غنيمتهاي او خواست، و يوستينيانوس براي او هداياي گرانبها فرستاد. در 539، خسرو به روم اعلان جنگ داد، به اين بهانه كه يوستينيانوس مواد معاهدۀ في مابين را نقض كرده است؛ پروكوپيوس اين اتهام را تأييد مي‌كند؛ شايد خسرو پنداشته بود خردمندانه اين است كه تا ارتش يوستينيانوس هنوز در غرب سرگرم جنگ است، به روم حمله برد و منتظر ننشيند تا يك بيزانس پيروزمند و نيرومند تمام نيروهاي خود را عليه ايران به كار برد. به علاوه، خسرو معتقد بود كه ايران بايد سرانجام بر معادن طلاي طرابوزان دست يابد و به درياي سياه برسد. پس به سوريه لشكر كشيد؛ هيراپوليس، آپاميا، و حلب را محاصره كرد، با دريافت فديه‌هاي گرانبها از آنها دست برداشت، و بزودي به دروازه‌هاي انطاكيه رسيد. مردم بيباك آن شهر، از فراز ديوار دفاعي، نه تنها با باريدن تيرها و سنگهاي منجنيق بر سپاهيانش، ‌بلكه همچنين با متلكهاي وقيحانه‌اي كه بدان شهره بودند، از او استقبال كردند. شاه خشمگين، شهر را با يك حملۀ ناگهاني تصرف، و خزاين آن را تاراج كرد. تمام ساختمانهاي آن را، جز كليساي اعظم، سوزاند؛ عده‌اي از مردم شهر را قتل عام كرد، ‌و مابقي را به ايران فرستاد تا اهالي يك «انطاكيۀ» جديد را تشكيل دهند. آنگاه با شادي در همان درياي مديترانه، كه وقتي مرز باختري ايران بود، آبتني كرد. يوستينيانوس سردار خود بليزاريوس را براي نجات آن نواحي فرستاد، اما خسرو، با غنيمتهايي كه به دست آورده بود، با خاطر آسوده از فرات گذشت، و آن سردار محتاط وي را تعقيب نكرد (541). بي نتيجه ماندن جنگهاي ايران و روم بي شك به واسطۀ اشكال در نگاهدارييك نيروي اشغالي در آن سوي بيابان سوريه يا رشته كوههاي تاوروس در سمت دشمن بود؛ ترقيات جديد در حمل و نقل، جنگهاي بزرگتري را ممكن ساخته است. طي سه تجاوز ديگر به آسياي روم، خسرو به پيشرويها و محاصره‌هاي سريع دست زد، باجها و اسيرها گرفت، روستاها را تاراج كرد، و بدون مزاحمت بازگشت (542-543). در 545، يوستينيانوس 2000 پوند طلا (840000 دلار) براي يك متاركۀ پنجساله به خسرو پرداخت، و در انقضاي پنج سال 2600 پوند ديگر براي پنج سال تمديد تأديه كرد. سرانجام (562)، پس از جنگهايي كه به مدت يك نسل به طول انجاميد، آن دو پادشاه پير عهد كردند كه صلح را به مدت پنجاه سال حفظ كنند؛ يوستينيانوس موافقت كرد كه هر سال 30000 پوند طلا (000’500’7 دلار) به ايران بپردازد، و خسرو از ادعاي خود بر سرزمينهاي مورد اختلاف در قفقاز و سواحل درياي سياه دست برداشت.اما كار خسرو با جنگ هنوز تمام نبود. در حدود سال 570، به درخواست حميريان جنوب باختري عربستان، ارتشي به آن سامان فرستاد تا آنان را از قيد فاتحان حبشي آزاد سازد؛ وقتي كه آزادي تحصيل شد، حميريان دريافتند كه سرزمينشان به يك استان ايراني مبدل شده است. يوستينيانوس با حبشه پيمان اتحادي بسته بود؛ يوستينوس دوم، جانشين او، طرد حبشيان را از عربستان عملي غيردوستانه شمرد؛ به علاوه، تركان مرزهاي خاوري ايران محرمانه با روم موافقت كرده بودند كه به خسرو حمله كنند؛ يوستينوس دوم به خسرو اعلان جنگ داد (572). خسرو، با وجود كبرسن، شخصاً به ميدان جنگ رفت و شهر مرزي دارا را از روميان گرفت؛ اما سلامتش ياري نكرد و براي نخستين بار شكست خورد (578)، به تيسفون بازگشت، و در آنجا به سال 579، در سني نامعلوم، زندگي را بدرود گفت. وي طي چهل و هشت سال زمامداري خود در تمام جنگها و نبردها جز يكي پيروز بود، امپراطوري خود را از هر سو وسعت بخشيده بود، ايران را بيش از هر زمان ديگر پس از داريوش اول نيرومند كرده بود، و چنان نظم اداري صحيحي برقرار ساخته بود كه وقتي اعراب ايران را تسخير كردند آن را تقريباً بدون هيچ گونه تغيير اقتباس كردند. خسرو، كه تقريباً معاصر يوستينيانوس بود،‌طبق اعتقاد عمومي آن زمان، از يوستينيانوس بزرگتر بود، و تمام نسلهاي آيندۀ ايران را نيز او را نيرومندترين و تواناترين پادشاه تاريخ خود مي‌دانند.

 



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

 قباد اول (488-531) به فکر افتاد تا با تقويت يك نهضت اشتراكي (كمونيستي)، كه هدف اصلي حمله‌اش اشراف و موبدان بودند، دشمنان خويش را ضعيف سازد. يكي از موبدان زردشتي، به نام مزدك، حوالي سال 490 ميلادي، خود را فرستادۀ يزدان براي ترويج يك كيش باستاني اعلام كرده بود. اصول آن دين به گفتۀ او چنين بود: همۀ مردم مساوي زاده شده‌اند؛ هيچ كس حقي طبيعي براي تملك چيزي بيش از ديگري ندارد؛ مالكيت و ازدواج از ابداعات انسان و اشتباهات پست اوست؛ و كليۀ اشيا و تمام زنها بايد ملك مشترك تمام مردان باشند. دشمنانش ادعا كردند كه او مي‌خواهد، به بهانۀ اعتراض به مالكيت و ازدواج و دستيابي به آرمانشهر، دزدي، زنا، و زنا با محارم را ترويج كند. بينوايان و عده‌اي ديگر از مردم سخنان او را شادمانه پذيرفتند، اما شايد خود مزدك هم از موافقت شاه با آن مذهب به شگفت آمد. پيروان او نه تنها خانه‌هاي ثروتمندان، بلكه حرمسراهاي آنها را نيز تصاحب كردند و زيباترين و گرانترين معشوقه‌هايشان را نيز به تملك خويش درآوردند. اشراف آزرده و خشمگين قباد را زنداني كردند و برادرش جاماسپ را به شاهي برداشتند. قباد، پس از سه سال محبوس بودن در «قلعۀ فراموشي» [انوشبرد]، از زندان گريخت و به هفتاليان پناهنده شد. هفتاليان، كه مي‌خواستند يك فرد وابسته به آنها فرمانرواي ايران باشد، ارتشي براي او فراهم كردند و او را در تسخير تيسفون ياري دادند. جاماسپ استعفا كرد، اشراف به املاك خود گريختند، و قباد بار ديگر شاهنشاه شد (499). قباد، پس از محكم ساختن قدرت خويش، بر كمونيستها تاخت و مزدك و هزاران تن از پيروانش را بكشت. شايد آن نهضت باعث بالا بردن شأن كارگران شده بود، زيرا فرمانهاي شوراي دولتي از آن پس نه تنها به امضاي شاهزادگان و موبدان مي‌رسيد، بلكه از طرف سران اتحاديه‌ها نيز امضا مي‌شد. قباد به مدت يك نسل ديگر سلطنت كرد، با دوستان قديمش هفتاليان جنگيد و پيروز شد، اما در جنگ با روم كاميابي قطعي حاصل نكرد؛ به هنگام مرگ،‌ سلطنت را به دومين پسر خود خسرو كه بزرگترين شاه ساساني بود سپرد.

 



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

پس از مرگ بهرام تورانيان در نتيجۀ باروري و جنگجويي به اکناف گسترده شدند، و امپراطوريي تشكيل دادند كه از درياي خزر تا رود سند وسعت داشت. پايتخت اين امپراطوري گرگان، و شهر عمده‌اش بلخ بود. تورانيان بر فيروز، پادشاه ساساني (459-484) غلبه كردند و او را كشتند و بلاش (484-488) جانشين او را خراجگزار خود ساختند.ايران، همزمان با اين تهديدي كه از طرف مشرق متوجهش شده بود، به سبب كشمكش شاه با اشراف و موبدان براي حفظ اقتدار خويش، دچار هرج و مرج شد. روحانیون زرتشتی مناسبات خوبی با بلاش نداشتند ، و این به دلیل توجه او به عیسویان و عدم تعصب او بر دین زرتشت بود . به هر حال روایت کرده اند که بزرگان بلاش را از سلطنت خلع و کور کردند و کواذ ( قباد ) را به جای او بر سلطنت رسانیدند . مدت شاهی بلاش 4 سال از سال 484 تا 488 میلادی بود .

 



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

 پیروز پسر یزدگرد دوم بود که پس از درگذشت پدرش ، بر سر تصاحب سلطنت به جنگ با برادرش پرداخت و به کمک هیاطله پیروز شد و بر تخت سلطنت رسید . در سال دوم شاهی پیروز خشکسالی عظیمی در ایران پدیدار شد ، پس از آن سالها باران نبارید و قحطی فراگیر شد . مدت این خشکسالی 7 سال به طول انجامید . اما در اثر حسن سیاست پیروز هیچکس در این خشکسالی نمرد . پیروز به حکام نواحی نوشته بود اگر در ناحیه  آنان تهیدستی در اثر گرسنگی بمیرد به ازای آن توانگری را خواهد کشت . پیروز در اواخر سلطنت به جنگ با هیاطله رفت ، اما از ایشان شکست خورد و در جنگ کشته شد ، مدت حکومت او 25 سال از 458 تا 484 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

 هرمزد سوم پسر یزدگرد دوم بود که پس از درگذشت او به شاهی رسید . لیک برادر دیگرش فیروز که خود را از او بزرگتر معرفی می کرد به جنگ با او برخواست  و به کمک هیاطله که از هونهای سفید بودند به طرف ایران رهسپار شد ، در مرو بین آندو جنگی درگرفت که سرانجام هرمزد سوم در آن جنگ گرفتار شد و به روایت طبری و ثعالبی پیروز ، هرمزد و سه تن دیگر از اعضای خاندانش را بکشت و بر تخت سلطنت نشست . مدت حکومت هرمزد سوم چند ماه در سال 458 میلادی بیش نبود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : چهار شنبه 14 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

یزدگرد دوم پسر بهرام گور بود که در سال 438 به سلطنت رسید . در زمان یزدگرد دوم به دلیل شورش عیسویان ارمنستان ، یزدگرد بدانجا لشکر کشید و شورشیان را در سال 455 میلادی در جنگ سختی مغلوب کرد و روحانیون بزرگ عیسوی که مسبب شورش بودند به اسارت گرفت و فرمان داد تا آنها را بکشند و همچنین فرمان داد عیسویان داخل ایران را هم به زندان انداختند و اکثر ایشان از انکار مذهب خود ابا کردند و پس از شکنجه های سخت در سال 456 میلادی به قتل رسیدند . مدت حکومت یزدگرد دوم 20 سال از 438 تا 458 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : چهار شنبه 14 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

بهرام پجم پسر یزدگرد اول بود که در آغاز سال هشتم سلطنت او یعنی سال 407 میلادی در نوروز زاده شد . بهرام پنجم که توسط پدرش جهت آموزش به منذر و پسرش نعمان که فرمانراویان عرب سرزمین حیره بودند ، سپرده شده بود ، با فرهنگ این قوم که بیشتر روحیه دم غنیمتی و شادخواری و ساده زیستی و شکار و شاعری داشتند بار آمد . در شکار به ویژه شکار گورخر به جایی رسید که به وی لقب بهرام گور دادند . در هنگام مرگ یزدگرد بزرگان برادر او شاپور را که حاکم ارمنستان بود و به قصد تصاحب تاج و تخت به سوی تیسفون شتافته بود کشتند و شاهزاده ای پیر به نام خسرو را که منسوب به شعبه ای از دودمان ساسانی بود به تخت نشاندند . اما بهرام به کمک منذر با 30 هزار سپاه به جنگ خسرو شتافت . عاقبت کار به قرعه کشید اما همواره نام بهرام به میان آمد ، لیک بازهم بزرگان طرفدار خسرو بهرام را نمی پذیرفتند . سرانجام قرارشد تاج شاهی را میان دوشیر بگذارند و هر کس توانست تاج را بردارد ، او شاه ایران خواهد بود . خسرو که پیرمردی ناتوان بود از بهرام خواست تا او اول این کار را انجام دهد ، بهرام نیز با دلیری دوشیر رابکشت و تاج را برداشت و بر سر نهاد . بزرگان نیز که دیگر حرفی برای گفتن نداشتند ، تسلیم این کار شدند . بهرام در آغاز کار سعی کرد دل مردم را به دست آورد پس دستور داد تا خراج را از مردم بردارند . آنگاه همه کسانی را که توسط پدرش آزار دیده بودند به گونه ای نواخت ، از این پس بیشتر اوقات بهرام صرف شکار و رفتن به میان مردم و رعایا به طور ناشناس و  آگاه شدن از چگونگی جال و روز ایشان سپری شد . شاید بهرام گور را بتوان در میان شاهان ساسانی ، محبوب ترین چهره از نظر مردم دانست .  وقتي که شاپور دوم درگذشت، ايران در ذروۀ آبرو و اقتدار بود و خاك صد هزار ايكر زمين با خون انساني تقويت شده بود.در قرن بعد، جنگ به مرز شرقي ايران كشانده شد. در حدود سال 425 طايفه‌اي از تورانيان، كه يونانيان آنها را به نام هفتاليان مي‌شناختند، و بغلط هونهاي سفيد ناميده مي‌شدند، ناحيۀ بين جيحون و سيحون را تصرف كردند.  بهرام گور  دليرانه با آنها جنگيد و شكستشان داد . در خصوص سرانجام بهرام گور به روایت اکثر مورخین ، بهرام پنجم هنگامی که برای شکار گورخر بیرون شده بود ، ناگهان با اسب به درون باتلاق عمیقی افتاد و فرو رفت و غرق شد . گویند پس از این اتفاق مادر بهرام با مال بسیار بر سر آن باتلاق آمد و بگفت تا آن مال را به کسی می دهد که جسد بهرام را گل و لجن بیرون آورد . گل و لجن بسیار درآوردند  به گونه ای که تپه های بزرگی به وجود آمد ، اما جسد بهرام پیدا نشد که نشد . مدت حکومت بهرام گور 17 سال از 421 تا 438 میلادی بود .

 



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : چهار شنبه 14 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

  برخی یزدگرد اول را پسر بهرام چهارم دانسته اند و برخی او را برادر بهرام چهارم می دانند . درباره یزدگرد اول دودیدگاه وجود دارد : مورخین اسلامی درباره او نظر منفی داده اند ، اما مورخین مسیحی او را ستوده اند . به روایت طبری یزدگرد مردی خشن و سنگدل بود و عیوب فراوان داشت . خطای اندک در نزد او بزرگ بود و هیچکس جرات نداشت در نزد او از کسی تعریف کند . اما رفتار یزد گرد با مسیحیان مسالمت آمیز و خوب بود . چنانکه در منابع مسیحی نام وی به نیکی برده شده است . درباب نحوه درگذشت یزدگرد چنین روایت کنند که او در اوخر حکومت خود از اختر شناسان خواست تا در اختر او نگریسته ، بگویند که مرگ او در چه هنگامی و کجا رخ خواهد داد ، ایشان نیز به وی گفتند که مرگ شاه در نزدیکی چشمه سو در توس روی خواهد داد . لیک یزدگرد سوگند خورد که هرگز بدانجا نرود . اما بعد از سه ماه که شاید شاه آن واقعه را فراموش کرده بود ، به ناگاه خون از بینی وی روان شد و دیگر بند نیامد . چون پزشکان یک هفته آن را با دارو بند آوردند . پس از یک هفته با خون روان می شد . سرانجام موبد بدو گفت باید به چشمه سو رفته و از آب آنجا بیاشامد ، یزدگرد نیز چنین کرد ، و بهبود یافت اما در آن روز اسبی زیبا پدیدار گشت و یزد گرد نیز از سپاهیان خواست تا او را به نزد وی آورند ، اما چون هیچکس نتوانست ، یزدگرد خود با زین و لگام به سراغ اسب رفت ، اما اسب با دو پایش چنان لگد به سر یا قلب یزدگرد زد که شاه بیدرنگ کشته شد . به هر روی می توان احنمال داد که بزرگان به واسطه خشونت از او ناراضی گشته به گونه ای نابودش کرده و سپس چنین روایتی ساخته اند . مدت حکومت یزدگرد 22 سال از سال 399 تا 421 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : چهار شنبه 14 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

بهرام چهارم به روایتی پسر شاپور سوم بود و به روایتی برادر شاپور سوم . که پس از او به قدرت رسید . وی پیش از رسیدن به شاهی فرمانروای کرمان بود و لقب کرمانشاه را داشت . در مورد نحوه درگذشت بهرام چهارم چنین روایت شده است که سپاهیان بر وی بشوریدند و کسی تیری به گلوی او انداخت و او را کشت و دانسته نشد که قاتل او که بود . مدت حکومت بهرام چهارم حدود 11 سال از 388 تا 399 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : چهار شنبه 14 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

 شاپور سوم پسر شاپور دوم ( ذوالاکتاف) بود که در زمان درگذشت پدرش ، به علت کمی سن نتوانست به قدرت برسد و از اینرو بود که اردشیر دوم – عموی او - به شاهی رسید . لیک پس از برکناری اردشیر دوم ، وی قدرت را در دست گرفت  . شاپور سوم نیز به مانند پدرش با اقوام عرب جنگها داشت و از اینرو اعراب به او لقب شاپور الجنود دادند . در باب سرانجام شاپور سوم برخی روایت کرده اند که روزی وی با همراهانش به شکار رفته بود . شب هنگام سراپرده ای در اثر باد شدید بر سرش افتاد و بدینگونه کشته شد (همانند بهرام دوم ) . مدت حکومت شاپور سوم حدود 5 سال یعنی از سال 383 تا 387 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : چهار شنبه 14 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

اردشیر دوم برادر بزرگ شاپور دوم بود و به هنگامی که پدر ایشان – هرمزد – کشته شد ، او می توانست به شاهی برسد . ولی شاپور در شکم مادرش بود . با این همه بزرگان او را به شاهی نشناختند ، و تاج را بر شکم مادر شاپور نهادند . اردشیر دوم از برای این امر از بزرگان کینه به دل گرفت . زمانی که به قدرت رسید دیگر پیرمردی حدودا" 90 ساله بود . وی هرگونه باج و خراجی را از مردم برداشت ، و از برای همین هم بود که به اردشیر نیکوکار شناخته شد . لیک به دلیل کینه ای که از اشراف و بزرگان داشت بسیاری از ایشان را بکشت . و همین امر به همراه توجه بیش ار حد او به مردم ، سبب شد که او را پس از 4 سال از قدرت برکنار کنند . حکومت او از سال 379 میلادی تا 383 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : چهار شنبه 14 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

در آشوبهای پس از شاهی هرمزد دوم ، سرانجام بزرگان تصمیم گرفتند ، جنینی را که در شکم یکی از زنان هرمزد دوم بود به شاهی برگزینند . و به ناچار تاج را از خوابگاه آن مادر بر فراز سرش بستند . چون کودک به دنیا امد نام او را شاپور گذاشتند ، و بدینگونه یکی از طولانی ترین و باشکوه ترین شاهنشاهی ایران در حدود 70 سال پدید آمد .  (309-379). از کودكي براي جنگ تربيت شد؛ و ارادۀ خود را نيرومند ساخت، و در شانزدهسالگي زمام حكومت و ادارۀ ميدان نبرد را به دست گرفت. به عربستان خاوري حمله كرد، چندين ده را ويران ساخت، هزاران اسير را كشت، و باقي اسيران را با ريسماني كه از زخمشان گذراند به هم بست. در 337، براي تسلط بر راههاي بازرگاني به خاور دور، جنگ با روم را از سر گرفت و، با چند فاصلۀ زماني از صلح، آن را تقريباً تا هنگام مرگ ادامه داد. گرويدن روم و ارمنستان به دين مسيح به كشمكش كهن شدتي نو بخشيد، گويي خدايان با خشمي هومري به جنگ پيوسته بودند. طي چهل سال، شاپور با رشته‌اي دراز از امپراطوران روم جنگيد. يوليانوس او را به تيسفون پس نشاند، اما خود به وضعي ننگين عقب نشست. يوويانوس، كه با مانور ماهرانۀ شاپور شكست خورده بود، مجبور شد با او صلح كند (363) و ايالات رومي ساحل دجله و نيز تمام ارمنستان را به او واگذارد. وقتي كه شاپور دوم درگذشت، ايران در ذروۀ آبرو و اقتدار بود و خاك صد هزار ايكر زمين با خون انساني تقويت شده بود

 



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : چهار شنبه 14 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

آذر نرسی یکی از پسران هرمزد دوم از زن اول او بود که پس از او به قدرت رسید . لیک مقارن همان ایام ، شورش و جنگ داخلی درگرفت ، بزرگان که از حکومت وی ناراضی بودند ، پس از چند ماه او را از سلطنت خلع کرده یکی از برادرانش را کور کرده ، برادر دیگرش را که اونیز هرمزد نام داشت به زندان افکندند . اما هرمزد بعدها فرارکرده و به روم پناه برد .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : یک شنبه 11 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

هرمزد دوم پسر نرسی بود که پس از وی به قدرت رسید . هرمزد پیش از رسیدن به قدرت بسیار ستمگر و تند خو بود ، لیک پس از رسیدن به قدرت بسیار دادگر و نیکخواه شد ، و مستوفی می نویسد : وی نخستین پادشاهی بود که به نفس خود در دیوان مظالم بنشست و دادگری کرد . هرمزد دوم با شاهدخت کوشانی ازدواج کرد . هرمزد دوم سپاهی به شام فرستاد و از غّان – بزرگ غّسانیان – خراج خواست . غسان که چنین دید ، از روم یاری خواست . لیک پیش از آنکه سپاه روم به شام آید ، غسان کشته شد . چگونگی ان دانسته نیست . سپس 4000 تن از اعراب گرد آمدند و به مرزهای ایران تاختند . روزی هرمزد دوم به قصد شکار به همراه 50 غلام خود ، بیرون شده بود که اعراب مزبور بر وی تاختند و او را زخمی ساختند . هرمزد زخمی بازگشت لیک در پایان همان روز در اثر آن زخم درگذشت . مدت حکومت هرمزد دوم حدود 7 سال از سال 302 تا 309 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : یک شنبه 11 تير 1391برچسب:,

بیوگرافی و زندگینامه

 
غالب پژوهشگران  نرسی را پسر شاپور اول دانسته اند ، لیک بسیاری دیگر او را پسر بهرام دوم دانسته اند . در آن هنگام که بهرام سوم حکومت را در دست داشت ، نرسی به کمک چمع زیادی از بزرگان و حکمرانان ، دست به شورش زد و در این کار تا جایی پیش رفت که دست به ضرب سکه زد ، ضرب اینگونه سکه ها دعوت مستقیم به ستیز بود . بعد از آن نرسی به قصد تصرف حکومت لشکر کشید و تیسفون را به تسخیر درآورد . ظاهرا" در آن زمان بهرام سوم در سیستان بوده و نتوانسته خود را به موقع به تیسفون برساند ، به هر حال سرنوشت بهرام سوم در خلال این رویدادهادانسته نیست . در کتبيه پايكولي1 ( Paikuli در سر راه گنجك به تيسفون در كردستان عراق واقع شده است ) كه نرسي به مناسبت يادبود غلبه اش بر بهرام سوم ،‌] در زماني كه قصد عزيمت به سوي پايتخت (تيسفون ) را از ارمنستان داشت‌،بزرگان ايران در اين محل به او ملحق شدند و او را به رسميت شناختند [ برپا داشته ، شرحي از وقايع پيروزي خود را بر بهرام سوم آورده است. در سكه هاي سيمين منسوب به بهرام سوم چهره شاه با تاج ويژه خودش رو به راست نقش شده است و در حاشيه سكه با نوشتار پهلوي چنين نوشته شده است: Mazduyasn bagi Varahran malkan. 
روي ديگر سكه هاي سيمين اين شاه ،‌در كنار نماد تاج گذاري (آتشدان و دو پيكره ) ،‌در يك سو واژه نورا Nura و در سوي ديگر خلاصه اي از نام شاه به صورت Varah و يا Varahran و ... نوشته شده است. نكته اي كه بايد در اينجا به آن اشاره كرد اين است كه تشابه ظاهري در نوشتار نام «‌ورهران »‌و نام « نرسي » باعث اين شده است كه برخي از محققين سكه هاي بهرام سوم را به نرسي نسبت بدهند.
خانم دكتر ملك زاده بياني با معرفي مدالي از بهرام سوم،‌در مجله بررسي هاي تاريخي،‌شماره يك از سال پنجم،‌تا حدودي تصوير و تاج زيباي اين شاه ساساني را نمايان ساخت.در حاشيه اين مدال بيضوي شكل كه گوشه راست آن شكسته است با نوشتار پهلوي چنين آمده است: « زي و (يحيو ) مزديسن بغي ورهران ملكا... انيران » ، به معني :
« زنده باد مزدا پرست خدايگان بهرام شاه ... غير ايران ».بعد از شكست بهرام سوم از نرسي و فرار او از پايتخت در سال 293 ميلادي بنا به نظر كريستين سن ،‌ممكن است بهرام در بعضي از قسمت هاي شرقي ايران به شاهي باقي مانده باشد.2اينك سكه اي مسين از بهرام سوم را كه به احتمال بعد از خلع شدن از سلطنت در سرزمين‌هاي شرقي ضرب كرده است 3 را معرفي نموده و علت ضرب آن را نيز بررسي مي نماييم. تصوير شاه روي سكه مانند ساير سكه هاي ساساني رو به راست نقش شده است و تاج شاه اگر چه به عينه همانند تاج موجود بر سكه هاي سيمين ومدال منسوب به بهرام سوم نيست ، ولي شباهت زيادي با آن دارد. موهاي جمع شده شاه ، تاج با خطوط عمودي و ريش كوتاه در اين سكه‌، همانند مدال و سكه هاي سيمين منسوب به بهرام سوم است
نرسی کوشید تا از نفوذ روحانیت کمک کند و با کرتیر نیز مخالفت می ورزید . در زمان نرسی دیوکله سین – امپراطور روم – در سال 296 میلادی به ارمنستان حمله کرد ، فرمانده سپاه وی گالریوس – سردار روم در دانوب – بود . اما در جنگ حّران ، رومیان کاملا" شکست خورده و تار و مار شدند و تنها گروهی از فراریان از جمله گالریوس و تیرداد – پسر خسرو ، پادشاه ارمنستان – خود را به فرات انداخته و جان به در بردند ، اما در جنگ بعد روم فاتح شد و زن نرسی – ارسان ، ملکه ایران - نیز به اسارت روم درآمد ، و نرسی تن به معاهده ای داد که طبق آن ایران از ارمنستان کوچک و و مجموعه ایالات واقع در مشرق دجله محروم گردید . در هیچ زمانی دولت روم چنین امتیازاتی از دولت ایران نگرفته بود  . نرسی بعد از این صلح ننگین دیگر نتوانست پادشاهی کند و چندی بعد نیز در غم و اندوه درگذشت . مدت حکومت نرسی حدود 9 سال از 293 تا 302 میلادی بود .
 

 



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : یک شنبه 11 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

بهرام سوم يا سکان شاه كه در زمان ولايت عهدي ،‌حكومت سيستان يا سكستان را در دست داشت ، بعد از مرگ بهرام دوم تنها توانست در مدت زمان كوتاهي (چهار ماه ) بر مسند قدرت شاهنشاهي ايران تكيه زند.فردوسي در خصوص مدت پادشاهي او از نسخه خطي موزه ايران باستان چنين آورده است: چو شد پادشاهيش بر چهار ماه بر او زار بگريست تخت وكلاه آنچه از پژوهش متن تاريخ بر مي آيد اين است كه يكي از شخصيت هاي مهم تاريخي در اوايل سلطنت شاهان ساساني ،‌موبد موبدان « كرتير » بوده است. قدرت كرتير در امور مذهبي و ساير امور مملكتي در طي مدت سلطنت هفت تن از پادشاهان ساساني رو به افزايش نهاد و بيشترين قدرت و اعمال نفوذ وي در امور مملكتي در زمان بهرام اول و دوم بوده است. بعد از مرگ شاپور اول ، دومين شاه ساساني‌، پسر وي هرمز اول قدرت را در دست گرفت و پس از آن برادر وي بهرام اول بر اريكه شاهي تكيه زد. با اعمال نفوذ كرتير بعد از بهرام اول پسر نوجوانش بهرام دوم شاه شد و نرسي پسر ديگر شاپور اول از سلطنت باز ماند. علل تاريخي اين مسئله مربوط به گرايش مذهبي نرسي بود و كرتير با به سلطنت رساندن بهرام دوم و حمايت از او مانع از اين انحراف گرديد و در عوض بر قدرت خويش افزود. با مرگ بهرام دوم و به سلطنت رسيدن بهرام سوم، نرسي كه در اين زمان در ارمنستان به سر مي برد، داعيه سلطنت كرد و با ضرب سكه به نام خود عملا علم طغيان و مخالفت برافراشت و در نتيجه جنگي كه بين آنان در گرفت،‌نرسي قدرت را به دست گرفت.
چو برگشت بهرام را روز بخت به نرسي سپرد آن زمان تاج و تخت
نكته اي كه بايد در اينجا به آن اشاره كرد اين است كه تشابه ظاهري در نوشتار نام «‌ورهران »‌و نام « نرسي » باعث اين شده است كه برخي از محققين سكه هاي بهرام سوم را به نرسي نسبت بدهند.
خانم دكتر ملك زاده بياني با معرفي مدالي از بهرام سوم،‌در مجله بررسي هاي تاريخي،‌شماره يك از سال پنجم،‌تا حدودي تصوير و تاج زيباي اين شاه ساساني را نمايان ساخت.در حاشيه اين مدال بيضوي شكل كه گوشه راست آن شكسته است با نوشتار پهلوي چنين آمده است: « زي و (يحيو ) مزديسن بغي ورهران ملكا... انيران » ، به معني :
« زنده باد مزدا پرست خدايگان بهرام شاه ... غير ايران ».بعد از شكست بهرام سوم از نرسي و فرار او از پايتخت در سال 293 ميلادي بنا به نظر كريستين سن ،‌ممكن است بهرام در بعضي از قسمت هاي شرقي ايران به شاهي باقي مانده باشد.2اينك سكه اي مسين از بهرام سوم را كه به احتمال بعد از خلع شدن از سلطنت در سرزمين‌هاي شرقي ضرب كرده است 3 را معرفي نموده و علت ضرب آن را نيز بررسي مي نماييم. تصوير شاه روي سكه مانند ساير سكه هاي ساساني رو به راست نقش شده است و تاج شاه اگر چه به عينه همانند تاج موجود بر سكه هاي سيمين ومدال منسوب به بهرام سوم نيست ، ولي شباهت زيادي با آن دارد. موهاي جمع شده شاه ، تاج با خطوط عمودي و ريش كوتاه در اين سكه‌، همانند مدال و سكه هاي سيمين منسوب به بهرام سوم است. آنچه بيشتر از همه مهم به نظر مي رسد، نقش نقر شده بر پشت اين سكه و علت اين امر است. در پشت اين سكه نقش پيكره مردي سوار بر اسب را مي بينيم كه رو به راست ايستاده و حلقه اي را در دست راست خود گرفته است. اين نقش همانند نگاره ‌هاي تاج بخشي به جا مانده از دوره ساسانيان بوده كه در آن مظهر اهورا مزدا و يا در واقع موبد موبدان سوار بر اسب و يا پياده حلقه قدرت را به شاه تفويض مي نموده است. در اين سكه نقش پيكره اسب همانند پيكره هاي تاج بخشي بهرام دوم،‌اردشير اول و ... طراحي شده است. بر سمت راست سكه ،در پشت پيكره اسب با خط پهلوي خلاصه اي از نام بهرام به صورت (وره ران ) نقر گرديده است. به هر حال اگر قرايت نوشتار بر پشت اين سكه را خلاصه اي از نام ورهران بدانيم و تشابه ظاهري نقش چهره شاه را در اين سكه و سكه هاي سيمين و مدال منسوب به بهرام سوم را در نظر بگيريم ، نتيجه حاصله اين خواهد بود كه بهرام سوم در دوره اي كه از سلطنت كنار گذاشته شده بود نيز در بخش هايي از ايران به ضرب سكه پرداخته است. از جمله نقوشي كه بر پشت سكه به نظر مي رسد، در قسمت ربع اول پشت سكه نقش قيچي مانندي كه نماد دادوري كرتير بوده را مي توان متصور شد. علت اصلي ضرب چنين سكه اي تنها اين مي تواند باشد كه بهرام سوم از سكه به عنوان يك برگه تبليغي اعتراضي استفاده كرده و در اين گير و دار با به تصوير در آوردن نقش موبد موبدان ( كه در آن زمان كرتير بوده است) با حلقه قدرت‌،خويشتن را برگزيده ايزدان و شايسته سلطنت دانسته است و به عبارتي ديگر خواسته تا حقانيت خويش را بر جانشيني بهرام دوم در برابر نرسي ثابت نمايد. روي و پشت سكه در جاهاي مخلتف نوشتار ضعيفي به چشم مي خورد كه قابل خواندن نيست .اميد است با به دست آمدن نمونه هايي بهتر از اين نوع مسكوكات، نقاط مبهم اين موضوع نيز روشن گردد. مدت حکومت بهرام سوم حدود 4 ماه در سال 293 بود
 

 



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : چهار شنبه 7 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

بهرام دوم پسر بهرام اول بود که پس از او به قدرت رسید . وی پیش از رسیدن به قدرت در زمان شاهی پدرش ، فرمانروای سیستان بود و لقب سکانشاه داشت . در زمان بهرام دوم کرتیر – موبدان موبد – به مقام والایی دست یافت و توانست ضربات قاطعی به پیروان مذاهب دیگر وارد آورد ، و دین زرتشت را استحکام فراوان ببخشد . به کرتیر اجازه داده شد تا درباره خدمات خود کتیبه هایی در جایی که پیشتر ، تنها جایگاه کتیبه ها و نقشهای شاهی بود ، پدید آورد . در زمان بهرام دوم کاروس امپراطور روم به ایران لشکر کشید ، و وقتی بهرام فرستادگانی را برای مذاکره درباره صلح به نزد او فرستاد. فرستادگان با پیرمردی روبرو شدند که بر روی زمین نشسته بود و غذایی مرکب از گوشت خوک نمک سود و خشک شده و چند دانه نخود سفت می خورد . و این همان کاروس بود که فقط به جبه ارغوانی که بر تن داشت شناخته می شد ، که امپراطور است . کاروس بدون اینکه فرصتی برای تعارفات معمول باقی بگذارد ، کلاه خود را از سر بی موی خویش برداشت و قسم خورد که اگر شاه ایران سر تعظیم فرود نیاورد ، ایران را چنان عاری از درخت و آبادی خواهد کرد که سر او عاری از مو است . او به قول خود عمل کرد و در همه جا مقاومت ایرانیان را در هم شکست ، تا به تیسفون رسید . اما رعد و برق شدیدی در گرفت و امپراطور را در خیمه اش مرده یافتند . او ظاهرا" گرفتار برق زدگی شده بود . سرباز رومی مرگ او را نشانه خشم خدایان دانستند و عقب نشستند و ایران زمین با این معجزه شگفت انگیز از شر سردار جاه طلبی چون کاروس نجات یافت . صاحب مجمع التواریخ و القصص درباره علت مرگ بهرام دوم می نویسد : پادشاهی شکار دوست بود و هم اندر شکار گاه و از آشفتن باد ، چوب سراپرده بر سرش افتاد و بمرد . البته ممکن است نقش بزرگان مخالف در سستی چوبهای سراپرده اندک نبوده باشد . مدت شاهی بهرام دوم حدود 17 سال از سال 276 میلادی تا 293 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : چهار شنبه 7 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

بهرام اول پسر شاپور اول و برادر هرمزد اول بوده است ، اما فردوسی او را پسر هرمزد اول دانسته . بهرام اول در زمان شاهی پدرش – شاپور – تا سال 262 میلادی ، حکوت گیلان و سرزمینهای کرانه دریای خزر را بر عهده داشت و عنوانش گیلانشاه بود . پس از سال 262 نیز شاه کرمان بود . پس از مرگ هرمزد اول ، بهرام اول و برادرش نرسی برسر رسیدن به حکومت به منازعه برخاستند . شاید این کرتیر بود که با نظر مساعد خود نسبت به بهرام اول ، اسباب رسیدن او را به قدرت  فراهم آورد و به همین دلیل کرتیر در زمان بهرام اول به مقامی بس بزرگ یعنی موبدان موبد دست یافت ، و در همین راستا بود که مانی و پیروانش در این زمان نابود گشتند . گویند بهرام اول با حیله مانی و پیروانش را به نزد خود خواند ، تا همه یارانش را بشناخت ، آنگاه دستور داد تا او را کشتند و پوست از تنش جدا کردند ، درون پوست را پر از کاه کردند و به یکی از دروازه های جندیشاپور بیاویختند ، نیز بهرام 12 هزار نفر از پیروان مانی را بکشت . بهرام در سال 276 میلادی درگذشت مدت حکومت او 3 سال از سال 274 تا سال 276 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : چهار شنبه 7 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

نام کامل هرمزد ، هرمزد اردشیر بوده . وی پسر شاپور اول بود که در سال 273 میلادی پس از درگذشت پدرش ، جانسین وی گشت . روایت می کنند در آن هنگام که اردشیر پاپکان بر مهرک نوشزاد غالب آمد و او را به همراه دودمانش کشت ، تنها یک دختر از او توانست جان سالم به در ببرد . وی به طور ناشناس فرار کرده ، به روستایی رفت و در نزد دهقانی بزرگ شد . روزی شاپور جوان به هنگام شکار ، بر سر راه به آن روستا رسیدند و در باغی که دختر مهرک به طور ناشناس در آن زندگی می کرد فرود آمدند . ، دختر مهرک که چنین دید خواست با دلو از چاه آب بکشد ، از آنجا که دلو بسیار سنگین بود ، شاپور به نوکرش دستور داد اینکار را انجام دهد ، اما نوکر موفق نشد و خود شاپور نیز این کار را به سختی انجام داد ، لیک دریافت که چنین نیرو وهنری فقط در افراد نژاده و اصیل وجود دارد . شاپور پس از آگاه شدن از نام اصالت دختر پنهانی بدون آگاهی پدر با او ازدواج کرد و از او صاحب پسری شد که هرمزد اول بود . هرمزد به هنگام شاهی پدرش حاکم ارمنستان بود و لقب بزرگ ارمنستان شاه را داشت ، در کارنامه اردشیر پاپکان آمده که چون هرمزد به شاهی رسید ، توانست به ایران وحدتت ببخشد و از روم و هند باج و خراج گرفت و قیصر روم و فرمانروای کابل و شاه هند و خاقان ترک و دیگر شاهان برای درود به درگاه او آمدند . در زمان هرمزد کرتیر روحانی معروف و مقتدر ساسانی جایگاه ویژه ای یافت ، و گامهای اساسی در جهت کمک به رسمی کردن آیین زرتشت در کشور برداشت . هرمزد اول در هنگام درگذشت ، در حدود 40 ساله بوده است ، لیک از چگونگی درگذشت او آگاهی ای در دست نیست ، مدت حکومت او یکسال یعنی از سال 273 تا 274 میلادی بود .



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : چهار شنبه 7 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

شاپور اول (241-272) تمام قدرت و کارداني پدر خويش را به ارث برده بود. سنگنبشته‌ها او را مردي با وجنات زيبا و نجيب وصف مي‌كند؛ اما اين بدون شك تهنيتي است رسمي. تربيتي عالي داشت و به دانش سفير يونان، چنان مسحور شده بود كه به اين فكر افتاد كه از سلطنت استعفا كند و فيلسوف شود. برخلاف شاپور دوم، به تمام اديان آزادي كامل داد، به ماني اجازه داد تا در دربارش موعظه كند، و اعلام كرد كه «مغان، مانويان، يهوديان، مسيحيان، و ارباب ساير مذاهب در امپراطوري او از هر ايذايي مصون باشند.» با ادامۀ ويراستن اوستا، كه در دوران اردشير آغاز شده بود، موبدان را تحريض كرد كه آثار فلسفۀ مابعدالطبيعي، نجوم، و طب را، كه غالباً از هند و يونان گرفته شده بود، در اين كتاب مقدس ايراني بگنجانند. در حمايت از هنر گشاده دست بود. در فرماندهي نظامي به عظمت شاپور دوم يا دو خسرو نمي‌رسيد، اما در سلسلۀ طولاني ساسانيان بهترين مدير بود. پايتخت جديدي در شهر شاپور ساخت كه ويرانه‌هاي آن هنوز نام او را بر خود دارند، و در شوشتر، در ساحل رود كارون، يكي از ساختمانهاي بزرگ مهندسي كهن را برپا داشت. اين ساختمان عبارت بود از سدي با قطعات سنگ خارا كه پلي به طول 520 متر و عرض 6 متر تشكيل مي‌داد؛ براي ساختن اين سد، مسير رود موقتاً عوض شد،‌ بستر آن سنگفرش گرديد، و دريچه‌هايي در سد ايجاد شد تا جريان آب را منظم سازد. بنابر روايات، ‌شاپور براي طرح كردن و ساختن اين سد، كه تا قرن حاضر همچنان داير بود، از مهندسان و اسيران رومي استفاده كرد. شاپور با آنكه قلباً مايل به جنگ نبود، ناچار به آن دست يازيد، به سوريه حمله كرد، به انطاكيه رسيد، از ارتش روم شكست خورد، و قرارداد صلحي با روميان منعقد ساخت (244) كه به موجب آن تمام سرزمينهايي را كه سابقاً از روميان گرفته بود به آنان بازگرداند. چون از همكاري ارمنستان با روميان خشمگين بود، به آن كشور وارد شد وسلسله‌اي طرفدار ايران در آنجا مستقر ساخت. (252). پس از آنكه جناح راستش بدين گونه حفظ شد، جنگ با روم را از سر گرفت. امپراطور والريانوس را شكست داد و دستگير كرد (260)، انطاكيه را غارت كرد، و هزاران اسير گرفت تا در ايران به كار اجباري گمارد. اودناتوس، فرماندار پالمورا، با روم همدست شد و شاپور را مجبور كرد تا بار ديگر فرات را مرز ايران و روم بشناسد.

 



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
 
تاريخ : چهار شنبه 7 تير 1391برچسب:,

 

بیوگرافی و زندگینامه

 بنابر روايات ايراني، ساسان، موبدي در تخت جمشيد بود؛ پسرش بابک امير كوچكي در خور بود؛ بابك، گوچيهر فرمانرواي فارس را كشت، خود را شاه آن سامان ساخت، و قدرت خويش را به موجب وصيت به پسر خود شاپور واگذاشت؛ شاپور بر اثر سانحه‌اي مرد و برادرش اردشير جانشين وي شد. اردوان پنجم، آخرين پادشاه پارت يا اشكاني ايران، از شناسايي اين سلسلۀ جديد محلي ابا كرد، اردشير اردوان را در جنگ كشت (224) و خود شاهنشاه شد (226). وي حكومت سست ملوك الطوايفي اشكانيان را با يك حكومت سلطنتي پر قدرت، كه از طريق يك تشكيلات اداري متمركز اما رو به گسترش امور را مي‌گذراند، جايگزين كرد؛ حمايت روحانيان را با بازگرداندن دين زردشت وسلسله مراتب آن جلب كرد؛ و با اعلام اينكه نفوذ هلنيستي را در ايران برخواهد انداخت و انتقام داريوش سوم را از جانشيان اسكندر خواهد گرفت و تمام سرزمينهاي شاهان هخامنشي را باز خواهد ستاند، غرور مردم را برانگيخت. او تقريباً به تمام وعده‌هاي خود وفا كرد. نبردهاي سريعش حدود ايران را در شمال خاوري تا جيحون و در باختر تا فرات بسط داد. به هنگام مرگ (241)، تاج را بر سر پسر خود شاپور نهاد و به او سفارش كرد كه يونانيان و روميان را به دريا بريزد.

 



ارسال توسط حسام الدین متصدی زرندی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد

اسلایدر